السيد محمد حسين الطهراني
23
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى)
همانطور كه ملاحظه كرديد اصل هستى همه جا به همان معناى واحد در نظر مىآيد ، و با تغيير اعتقاد به نوع وجود يك شىء ، اعتقاد به اصل وجودش دستخوش تغيير نمىگردد . و از جمله دليلهاى مطلب مزبور اين است كه عدم ، نقيض وجود است و يك معنى بيش ندارد ، زيرا اين مسلم است كه در نيستى و عدم هيچ گونه امتيازى و تعددى نيست ، پس وجود هم كه نقيض عدم است يك معنى بيشتر ندارد ، و گرنه ارتفاع نقيضين مىشود ! زيرا اگر وجود معانى متعددى داشته باشد وقتى وجود در معناى جوهريش - مثلا - يك جا تحقق داشته باشد مسلم است كه عدم آنجا نيست چون عدم نقيض وجود است ، از آن طرف وجود عرضى هم كه على الفرض يك معناى ديگر وجود است آنجا نيست و آن هم نقيض عدم است . و اين مىشود ارتفاع نقيضين يعنى نه عدم هست و نه وجود ( وجود عرضى ) . معتقدين به اشتراك لفظى وجود - در همه جا يا در خصوص واجب و ممكن ، يعنى وجود فقط دو معنى دارد يكى وجود واجب و ديگرى وجود ممكن - هم به علت گرفتارى و مشكل خاصى كه پيدا كردهاند معتقد به اشتراك لفظى شدهاند . مشكلشان اين بوده كه اگر وجود در خدا و خلق به يك معنى باشد لازمهاش اين است كه ميان خدا و خلق كه علت و معلولاند ، همگونى و سنخيت باشد ! با اينكه چنين سخنيتى نيست ( و از قديم گفتهاند كه « ماللتراب و رب الارباب » / خاك را با عالم قدس خدايى چكار ) ؟ و آنها كه همه جا مشترك لفظى گرفتهاند گفتهاند ميان هيچ علت و معلولى - هر چند در غير خدا و خلق - همگونى و سنخيت وجود ندارد .